#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_193
دستشو جلو آورد که کیفمو بگیره اما با دیدن پاکت های خرید دستش در میانه راه خشک شد :
- اینا چیه مادر ؟
با گفتن " خرید بودم " از کنارش گذشتم ، می دونستم این ساعت مامان آموزشگاهه و تا 7 شب خونه نیست ،
پامو روی اولین پله که گذاشتم با یادآوری موضوع مهمی به سمت اکرم خانم برگشتم :
- راستی ، اکرم خانم به هیچ عنوان نمیخوام افراد این خونه از خرید امروز من باخبر بشن .
صدای زن مهربان بغض داشت :
- باشه مادر به کسی نمی گم .
اونروز دلیل بغضشو نفهمیدم اما حالا میفهمم چقدر سخته در خانه خودت نزدیکترین آدم ، باهات مثل یک غریبه رفتار کنه ؛
اکرم خانم در خانه ما غریبه نبود ، به گردن تک تک اعضای خانه ما حق داشت ...
فردا که به دانشگاه رفتم شیما باز میخواست از کلاس ها بگذریم و به آرایشگاه بریم اما من اینبار سرسختانه مخالفت کردم :
romangram.com | @romangraam