#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_190




شیما پاسخ داد :





- البته !





و با اشاره به من ادامه داد :





- برای دوستم بارونی مُد ژُرنال میخواستم .





دختر فروشنده یک آلبوم جلوی ما گذاشت تا مدل ها رو ببینیم ، شیما ورق می زد و من از دیدن مدل ها چشمانم درشت شده بود ،





شیما چند مدل انتخاب کرد و من داخل اتاق پرو رفتم ، اولین بارونی رو به دستم داد و من پوشیدم ، داخل آینه که به خودم نگاه کردم یک لحظه به کاری که داشتم انجام میدادم شک کردم اما با صدای شیما که می پرسید :





- پوشیدی ؟





فرصت نشد به شکی که داشتم فکر کنم و درو باز کردم ، شیما با دیدن بارونی بسیار تنگ و کوتاه سفید رنگ که خیلی خوب روی اندامم نشسته بود لبخند زد .





بعد از اونجا نوبت خرید شلوار جین جذب بود و بعد هم کیف و پوت و نیم پوت و ...





هر چی میگفتم شیما من کیف و کفش دارم میگفت نه اونا طبق مُد نیست .

romangram.com | @romangraam