#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_191






مدام به ساعتم نگاه میکردم و نگران کلاسی بودم که از دست رفته بود ، شیما وقتی متوجه شد گفت :





- همه چیز بار اول سخته ، بار اولی که میری مدرسه ترس داری ، بار اولی که با یک نفر دوست میشی اعتماد برات سخته ، بار اولی که عاشق میشی و بهش نمی رسی از دنیا می بُری ... اما وقتی به دومین و سومین مرتبه برسه برات راحت میشه ... بعد از روز اول مدرسه 12 سال بدون ترس درس میخونی ، بعد از اینکه به یک دوست اعتماد کردی تمام زندگیتو براش روی دایره می ریزی و بعد از اولین تجربه ناکام موندن در عاشقی دیگه به هیچکس دل نمی بندی چون میدونی تهش هیچ رسیدنی وجود نداره ؛





به وضوح اشک حلقه شده در چشمان لنزدار شیما رو دیدم ، خیلی سریع پشتشو کرد و به سمت فروشگاه دیگری راه افتاد ...





آخرین خرید ما از فروشگاه لوازم آرایش بود ، فکر میکنم کل مغازه رو خریدم در حالی که استفاده ی خیلی از آنها رو نمی دانستم ؛





وقتی سوار ماشین شدم تمام عضلات پاهام درد می کرد ، شیما نگاهی به چهره خسته ام انداخت :





- خسته شدی ؟





- واقعا بعد از 5 ساعت راه رفتن مداوم از این مغازه به اون مغازه خستگی چیز عجیبیه ؟





نفسشو بیرون داد :





- خیلی خب ، پس برنامه آرایشگاه برای فردا می مونه .





romangram.com | @romangraam