#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_189


- خب آره .





- پس با من بیا .





- اما من کلاس دارم .





- یه امروز بی خیال کلاس ها بشو خانم خرخون .





- اما ...





- اما و اگر نداره ، بیا ضرر نمیکنی .





سوار 206 شیما شدم و به سمت مقصدی نامعلوم حرکت کرد .





روبروی یک مجتمع تجاری لوکس ایستاد و هر دو پیاده شدیم ،





وارد مجتمع که شدیم ابتدا به یک مغازه مانتو فروشی رفت ، دختری با آرایش غلیظ و تیپ آنچنانی جلو آمد :





- می تونم کمکتون کنم ؟



romangram.com | @romangraam