#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_187
بد نشده بود ، از مواقع دیگه بیشتر تغییر کرده بودم ، همیشه از این 4 قلم خیلی کم استفاده می کردم چون دیده بودم روش مامان اینه ،
جلوی موهامو فرق کج از روی پیشانیم رد کردم ، روسری ای از داخل کمدم بیرون کشیدم و روی سرم انداختم و گره ی شلی زدم ،
وای خدایا چقدر زیباتر شده بودم ، حالا میفهمیدم حرف های شیما چقدر درسته !
با یک دسته مو روی پیشانیم خیلی امروزی تر به نظر می رسیدم .
هفته بعد به تنهایی به دانشگاه رفتم چون هستی مریض شده بود ، داخل کلاس که نشستم صندلی کنارم که جای همیشگی هستی بوده خالی بود ،
سرگرم دوره کردن درس بودم که شیما روی صندلی خالی از هستی نشست ، سلام کرد و پاسخ هم شنید ،
پرسید :
- به حرف هام فکر کردی نه ؟
- فکر کردم .
- و به این نتیجه رسیدی که حرف های من درسته ، نه ؟
romangram.com | @romangraam