#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_186






تمام انرژی ام را به یکباره از دست دادم ، با سستی شب خوش گفتم و یاسین رفت !





فردای آن روز داخل حیاط دانشگاه روی صندلی منتظر هستی نشسته بودم ،





حضور کسی در کنارم حس کردم ، کنارم را نگاه کردم شیما بود ، حرفی که از قبل آماده کرده بودم گفتم :





- الگوی من مادرمه و تمام ظاهر من به همین موضوع مربوط میشه .





- تو حداقل دو دهه با مادرت فاصله داری ، مادرت برای دیروزه و تو برای امروز ، مادرت متعلق به قدیمه اما تو یه دختر برای نسل الانی ، هیچ وقت دو آدم از دو نسل متفاوت شبیه به هم نیستند ، تو باید شبیه مُد جامعه الان باشی .





هستی در حال نزدیک شدن به ما بود که شیما بلند شد و رفت .





شیما فکر منو کاملا درگیر کرده بود ، احساس می کردم حرف هاش واقعیت داره و من تا الان روش زندگیم اشتباه بوده ...





پنجشنبه بود و من کلاس نداشتم ، مدام طول وعرض اتاقمو طی میکردم بدون اینکه به نتیجه ای برسم ، همینطور که سردرگم وسط اتاقم دور خودم می چرخیدم چشمم به یامین داخل آینه افتاد ،





جلو رفتم ، فکر کردم حق با شیماست ، اگر آرایش زیادی روی صورتم بنشینه زیباییم دوبرابر میشه ، روی میز آرایشم را نگاه کردم ، از لوازم آرایشی 4 قلم بیشتر نداشتم ، خط چشم ، ریمل ، کرم پودر ، رژ صورتی ملایم ،

تازه استفاده از همین 4 قلم فقط در مجالس و عروسی ها مجاز بود ، کرم پودر را برداشتم و بیشتر از همیشه به صورتم زدم ، خط چشممو از بقیه مواقع زخیم تر کشیدم و دنباله ای به آن دادم ، ریمل هم با دقت زدم ، رژ هم روی لب هام کشیدم ،



romangram.com | @romangraam