#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_185
شوک عجیبی بهم وارد شده بود ، الگوی من مامان بود که همیشه لباس های یک سایز بزرگتر ازخودش می پوشید و در همه شرایط سعی میکرد موهاش پوشیده بمونه و بیرون از خونه بسیار کم آرایش می کرد .
من هیچ وقت دلایل این کارها رو نمی دونستم اما چون مامان انجام میداد فکر میکردم بهترین کاره !
به خودم در آینه نگاه کردم ، چهره خالی از آرایشم بهم دهن کجی میکرد !
شیر آبو بستم و از سرویس خارج شدم .
آن روز مدام در فکر بودم طوری که هستی هم فهمید و پاپی شده بود تا دلیل تغییر رفتار من رو متوجه بشه اما من حتی از هستی هم خجالت میکشیدم که افکارمو براش بازگو کنم !
به خانه که رسیدم فهمیدم با چه کسی حرف بزنم ، یاسین تنها کسی بود که میتوانستم همه ی حرف هامو بدون خجالت و رودربایستی بهش بگم .
برای شام با شادی بیرون بود ، بعد از شام منتظرش نشستم اما ساعت 11 شد و نیامد ، یک ساعت دو ساعت ... ساعت 2 نیمه شب بود که با لبخند عمیق و چشمان سرخ از بی خوابی وارد خانه شد ،
مامان و بابا خوابیده بودند ، جلو رفتم و سلام کردم ، یاسین متعجب پاسخمو داد :
- سلام ، تو هنوز بیداری ؟!
- آره ، میخوام باهات حرف بزنم .
- یامین جان خیلی خسته ام باشه برای بعد ، شب به خیر .
romangram.com | @romangraam