#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_184
در حال شستن دست هایم بودم که از داخل آینه دیدم که شیما به کنارم آمده ، پس از کمی نگاه خیره گفت :
- حیف این زیبایی که تو داری !
- چی ؟
- تو خوشگلی اما حیف که بلد نیستی چطور اون رو به نمایش بگذاری !
از جلو دست زیر مقنعه ام انداخت و تار مویی بیرون آورد :
- این مو با این رنگ فوق العاده حیف نیست چندین ساعت زیر یه تیکه پارچه پنهان بمونه ؟!
دستشو حرکت داد و گشادی کمر مانتومو گرفت و کمر باریکم میون پارچه مانتو حبس شد :
- حیف این اندام ظریف نیست که زیر گشادی این مانتو پنهان شده ؟
من مات موندم و شیما با یک پوزخند از سرویس بهداشتی خارج شد .
romangram.com | @romangraam