#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_183
خدایا ما آدم ها کِی یاد می گیریم که قضاوت نکنیم ، به تصمیمات همدیگه احترام بگذاریم و دروغ نگیم !
از جام بلند شدم و به سمت میزشون رفتم ، با دیدن من از صحبت که چه عرض کنم از گزافه گویی دست برداشتند و با لبخند تصنعی تبریک مجدد گفتند :
- مبارک باشه یامین جان ، ان شاالله قسمت خودت بشه .
- ممنونم ، اما شماها که معتقدید داداش من خیلی زیاد به زن داداشم سَره چطور می تونید تبریک بگید ؟! چطور میتونید تبریک بگید در حالی که شادی یاسینو خام کرده ؟!
- وا به حق چیزای نشنیده ! ما کِی همچین حرفایی زدیم ؟!
- همین چند لحظه پیش ! و اینکه اگر میخواید دخترهاتون شوهر کنند کمی اخلاق بهشون یاد بدید نه از این خاله زنک بازی ها .
بدون اینکه منتظر پاسخ بمونم بدون توجه چهره های کبود شده از حرصشون ازشون دور شدم .
بعد از عقد حضور یاسین در خانه کمتر شده بود و اکثر اوقاتش را با شادی می گذارند ،
در اواسط ترم سه قرار داشتم و کاملا درگیر درس و دانشگاه بودم ، هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم ،
حالا که خوب فکر میکنم تمام بدبختی هایم از آن روز آغاز شد ...
romangram.com | @romangraam