#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_182
جلو رفتم و شروع به رقص کردم ، خیلی حرفه ای نبودم اما بدک هم نمی رقصیدم ،
در حین رقص به شادی نگاه کردم ، با پیراهن نباتی رنگ و موهایی که به طرز ماهرانه ای پشت سرش شینیون شده بود بی شباهت به فرشته ها نبود ،
یاسین تراولی به من داد و من کنار کشیدم تا عروس و داماد در جایگاه مخصوص بنشینند .
با لبخند به زن داداشم که ناز میکرد و نازشم از طرف داداشم خریدار داشت نگاه می کردم که صحبت های میز بغل دستم توجهمو جلب کرد :
- توور خدا ببین مردم چه شانسی دارن ! پسره برا دختره جونش در میره !
- حالا خوبه دختره قیافه هم نداره ! یاسین خیلی به دختره سَره !
- موندم این همه دختر تو فامیل خودمون یکی از یکی خوشگلتر چرا رفته این بی ریختو گرفته ؟
- عزیز من دختره قیافه نداره زرنگ که هست ، پسره رو خام خودش کرده ، دخترای فامیل ما خوشگلن اما چه فایده که یکی از یکی ساده تر !
- آره والا ، همین الهام خودم یه لشکر خواستگار داره از بس خوشگله و همه چی تموم اما نمی دونم چرا رد میکنه ! از این ادا و اصول جوونای این دور و زمونه .
- دقیقا مثل شبنم من ، همین پریروز یک دندون پزشک اومده بود خواستگاریش اما دخترِ ساده من ردش کرد .
romangram.com | @romangraam