#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_181
پیراهنو از کاور درآوردم و با مانتو عوض کردم ، خداروشکر زیپ لباس از بغل بود ، روبروی آینه ایستادم تا از ظاهرم مطمئن بشم ،
اندام ظریفم در پیراهن صورتی رنگ مدل عروسکی ای که آستین سه ربع و دامن پفی داشت زیباتر به چشم میومد .
با دیدن چهره مامان داخل آینه به سمتش برگشتم :
- سلام .
- علیک سلام ، زودتر بیا بریم که به اندازه کافی دیر شده .
و دست منو به دنبال خودش کشید .
تا وارد سالن شدیم یاسین و شادی هم داخل شدند ، صدای کلکه و دست زدن بلند شد ،
خاله یاسی دستمو کشید :
- بیا برو جلوشون برقص .
romangram.com | @romangraam