#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_180




دیگه توانایی تماشای ادامه این نمایشو نداشتم ، عقب گرد کردم و به اتاق برادر ناکامم پناه بردم ...





کلید برقو زدم ، چشمم به شاسی بزرگ نصب شده روی دیوار افتاد ، کت و شلوار مشکی رنگ روی اندام ورزیده اش به زیبایی هر چه تمامتر به نظر می رسید ، دستان مردانه اش دور کمر باریک عروسش حلقه شده و شادی هم با طنازی سرش را از پشت روی شانه ی محکم مردَش تکیه داده بود ،





کنار دیوار سُر خوردم ، چه روزی بود اون روز ... روزِ عقد کنان ، ذهنم به اون روز پرواز کرد :





- خانم خوشگله میتونی خودتو ببینی .





به سمت آینه برگشتم ، واقعا خوشگل شده بودم ، موهام فر شده و آرایش خیلی سبک و ملایمی روی صورتم بود ،





کلی به آرایشگر سفارش کردم که آرایشم غلیظ نباشه و حالا از نتیجه کار خیلی راضی بودم ،





بارونی پوشیدم و تا شالمو سرم کردم بابا روی گوشیم تک انداخت ، سریع خداحافظی کردم و از آرایشگاه بیرون اومدم ،





مامان قبلا پول آرایشگاهو حساب کرده و زودتر از من کارش تمام شده و به تالار رفته بود ،





وقتی به تالار رسیدیم کاور لباسمو از داخل ماشین برداشتم و به قسمت زنانه رفتم ،





بدون اینکه خودمو به اقوام نشون بدم به اتاق پرو رفتم ، خداروشکر اونجا هم کسی نبود ،

romangram.com | @romangraam