#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_179
این جمله رو خطاب به عمه سرور گفت و بعد رو به عمو ناصر غرید :
- با توام هستم ، هر دو خفه شید .
بعد به سختی ایستاد ، لرزش نامحسوس زانوهای پدرم جیگرمو به آتش کشید ،
با دست به سمت راه خروج اشاره کرد :
- هر سه تانون بیرون .
عمه سیمین با دلخوری گفت :
- من که چیزی نگفتم داداش .
- با این دو نفر اومدی و خیلی خوشحالی ، حرفی هم می زدی توی دهنت می زدم .
عمو ناصر مداخله کرد :
- نادر به والله خیلی سخت می گیری .
romangram.com | @romangraam