#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_178
وارد پذیرایی شدم ، شادی هم کنارم قدم برمیداشت ، عمه سرور و عمه سیمین کنار هم نشسته بودند ، عمو ناصر هم روی یک مبل تک نفره پا روی پا انداخته بود ،
هیچکس متوجه حضور ما نشد چون انگار بحث داغی وسط بود که عمو ناصر با هیجان می گفت :
- نادر ، فرصت خیلی اوکازیونیه ، یاسین برای همه ما عزیز بود اما دو ساله که رفته زیر خاک ، با اعدام اون پسره هم که برادرزاده من زنده نمیشه ، اما به جای پسرت میتونی یه پول درست و حسابیو زنده کنی ، بیا و دیه رو بگیر و رضایت بده .
سالن دور سرم می چرخید ، صدای عمو تو سرم اکو می شد " به جای پسرت میتونی یه پول درست و حسابیو زنده کنی "
دست های بابا اینقدر دسته مبل رو فشرده بود که پوست سبزه اش به سفیدی می زد ، مامان لب گزیده با چشمانی پر از اشک به عکس یاسین روی دیوار خیره بود ،
عمه سرور با ذوق در تایید حرف عمو ناصر گفت :
- تازه زمان فوت یاسین ماه ذی القعده بوده یعنی ماه حرام و دیه بیشتره .
صدای فریاد بابا ساختمان و تن همه رو به لرزه انداخت :
- خفه شو .
romangram.com | @romangraam