#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_176
در این مدت متوجه شده بودم که شادی بسیار خوش پوش هست و همیشه در عین رعایت کامل حجاب زیبا به نظر می رسه ،
در پیراهن ساده ی سفید رنگ دل از برادر من برد و من این موضوع را از امتداد طولانی نگاه یاسین بر روی نوعروسش متوجه شدم ،
همه بزرگترهای اقوام پدری و مادری در مجلس حضور داشتند ، صحبت از مهریه که به میان آمد همگی از مهریه ی مد نظر شادی شگفت زده شدند ،
مهریه یک شاخه گل رز بود ، بابا خیلی سعی کرد که عروس آیندشو منصرف کنه اما شادی از تصمیمش برنگشت ،
بالاخره خانواده ما به سختی این مهریه رو پذیرفتند و قرار بر این شد پاییز در یک مناسبت مذهبی عقد کنند و تا آن موقع بهتر همدیگرو بشناسند .
با پایین رفتن تخت متوجه شدم کسی لبه تخت نشسته ، دستی به روی بازوم به حالت نوازش کشیده شد :
- عزیزم خانواده پدرت اومدن .
- خب من چی کار کنم ؟
- توام باید باشی !
- چرا ؟
romangram.com | @romangraam