#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_175
و با لبخند مهربانی از من دور شد و روی مبل کنار مادرش نشست .
صحبت های معمول زده شد و یاسین و شادی برای صحبت به سالن دیگری رفتند ، یک ساعتی حرف زدنشان طول کشید و موقعی که آمدند چشمان هر دویشان می خندید ،
قرار شد چند جلسه ای برای آشنایی بیشتر با هم بیرون بروند .
روزهای تکرار نشدنی ای رو پشت سر میگذاشتم ، همه چیز زیادی ایده آل به نظر می رسید ،
یاسین و شادی بعد از یک ماه نظر مثبت خودشونو اعلام کردند ،
و قرار بله برون گذاشته شد ، خانواده کوچک 4 نفره ما از شوق ازدواج تک پسر خانواده روی پا بند نبودند ،
شب بله برون داداشم از همیشه خوشتیپ تر و برازنده تر به نظر می رسید و من طاقت از کف دادم و جمله ی " وای یاسین پیراهن سفید چقدر بهت میاد ، ماه شدی داداش ، ماشاالله " را بر زبان آوردم ؛
و قولی که میخواست برای بزرگ نشدنم ، برای نرسیدن به این روزها از من بگیرد ؛
و فرصتی که برای دادن این قول باقی نماند و ما به خانه ی عروس خانم رفتیم .
romangram.com | @romangraam