#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_174
دختری که قد بلند و کشیده ای داشت و در لباس صورتی رنگ که کاملا مشخص بود خوش اندام است ، شالی همرنگ لباسش روی سرش به طرز زیبایی بسته بود به طوری که حتی یک تار مویش هم بیرون نبود ، برعکس خواهرش اصلا ریزنقش به نظر نمی رسید ولی صفت درشت بودن هم به او نمی چسبید ، به نظرم استخوان بندی متوسطی داشت ، چشمان مورب مشکی رنگش در میان پوست گندمی اش با آن بینی قلمی و لبان قلوه ای از او یک دختر بسیار جذاب و دلربا ساخته بود .
بسیار متین و باوقار به پیش آمد و در ابتدا سینی چای را جلوی بابا گرفت که بعد از تعارف های معمول بابا چای را برداشت ، بزرگترها که چای برداشتند سینی را مقابل یاسین گرفت ،
لحظه ی بسیار جذابی بود ، چشمان هر دو برق می زد و گونه های عروس خانم گُل انداخته بود ،
سینی را جلوی من گرفت :
- بفرما عزیزم .
- خیلی ممنون خانمِ ... ؟
- شادی هستم .
- من هم یامین هستم .
- خوشبختم گلم .
- همچنین .
romangram.com | @romangraam