#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_173
- سلام خانم والا ، خوش آمدید ، بفرمایید .
و درب با صدای تیکی باز شد و همگی وارد شدیم .
از حیاط بسیار بزرگی گذشتیم و از پله هایی که به درب اصلی خانه می رسید بالا رفتیم ،
خانم و آقای بسیار محترمی منتظر ما بودند ، سلام و علیک و باقی تعارفات انجام شد و ما وارد خانه شدیم ،
دختری ریزنقش که خودش را سحر دختر کوچک خانواده معرفی کرد داخل سالن بود ،
همگی روی مبل های سلطنتی بالای خانه نشستیم ، بحث اقتصادی بین پدرها و صحبت های زنانه بین مادرها شروع شد ، علی القاعده من و سحر هم با یکدیگر شروع به صحبت کردیم ،
سحر یک سال از من بزرگتر و دانشجوی تأتر بود ، از آن دسته آدم هایی بود که خیلی زود سرصحبت را باز می کرد و صمیمی می شد ،
چشمم که به داداشم افتاد دلم براش سوخت ، چشمش به راهی بود که احتمالا قراره عروس خانم تشریف بیاره ،
بابا که متوجه شد زود مسیر صحبتو از اقتصاد به جوان ها کشاند و مامان هم این وسط جمله ی معروف عروس خانم برای ما چایی نمیاره ؟ را گفت ،
با صدای نرم لطیفی که سلام گفت چشمم را چرخاندم ، الحق والانصاف که یاسین حق داشت عاشق چنین دختری بشود ،
romangram.com | @romangraam