#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_172
- من عاشق شدم .
با چشم های گرد شده به برادرم نگاه می کردم ، چشمان یاسین در حین گفتن این جمله برق عجیبی داشت که قبلا در چشمانش ندیده بودم ،
کم کم از شوک خارج شدم و لبخند عمیقی روی لب هام شکل گرفت :
- مبارک باشه داداش .
و از جام بلند شدم و به سمتش رفتم ، روبروش ایستادم تا اون هم بایسته ، وقتی ایستاد به آغوش کشیدمش دست های گرم برادرانه اش دورم پیچید ،
سرمو از روی شونه اش بلند کردم ، روی پنجه ام ایستادم با قد 165 باز هم به گونه اش نرسیدم بیشتر پاهامو کشیدم تا توانستم گونه اشو ببوسم و در دل قربان صدقه ی قد و بالای بلندش رفتم .
بالاخره شب خواستگاری فرا رسید ، از مامان شنیده بودم دختره 3 سالی از یاسین کوچیکتره و کارشناس ارشد روانشناسی هست ،
یاسین جلوی یک خانه بسیار شیک و امروزی ایستاد و من فکر کردم سطح مالیشون در حد خود ماست و این یک پوئن مثبت به حساب می آمد ،
مامان زنگ آیفون را زد و خانمی پاسخ داد :
romangram.com | @romangraam