#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_171




از وقتی که مریم اون حرف ها رو بهم گفت ناخودآگاه تمام حواسم به شیما معطوف شد و فهمیدم حق با مریمه ، شیما تمام حواسش در طی کلاس ، بعد از کلاس ، در محوطه و ... مدام به من بود ،





موضوع ساده ای به نظر نمی رسید بنابراین با خانواده ام در میان گذاشتم ، همگی در فکر فرو رفتند و بعد از چند دقیقه بابا گفت :





- یامین جان تو ذهنتو درگیر این مسائل نکن و فقط به درس توجه داشته باش ، سعی کن اصلا نگاهش نکنی .





- چشم بابا .





طبق حرف های بابا عمل کردم و کلا شیما را نادیده گرفتم ، من و هستی هم کم کم شیما را فراموش کردیم .





ترم دوم به پایان رسید و تابستان شروع شد ، حرف های یواشکی بین مامان و یاسین را به خوبی تشخیص می دادم کمی بعد هم بابا بهشون اضافه شد ،





من اما اصلا سعی نکردم موضوع رو بفهمم ، یا بالاخره خودشون بهم میگفتن یا اصلا به من ربط پیدا نمی کرد .





اما چند شب بعد متوجه شدم حدس اولم درست بوده چون بالاخره صدام کردن و گفتن که درباره یک موضوع مهم میخوان باهام حرف بزنن ،





حدس خودم این بود که حرف خواستگار هست و حتی پاسخ منفی هم آماده کرده بودم ،





همگی روی مبل های راحتی نشسته بودیم و من منتظر بودم که بابا شروع کنه اما با جمله ناگهانی یاسین شوکه شدم :

romangram.com | @romangraam