#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_170
- این شیما از تو چی میخواد ؟
- چرا باید از من چیزی بخواد ؟
- یعنی تو نفهمیدی ؟
- چیو نفهمیدم ؟
- همه ی بچه ها فهمیدن که نگاه شیما مدام روی توئه و به اصطلاح زاغ سیاه تو رو چوب می زنه .
- واقعا ؟
- تو باغ نیستیا ! حتی بعضی از بچه ها دیدن که تو رو تعقیب هم می کنه .
- چرا باید این کارها رو بکنه ؟ من یک دختر معمولی ام .
- نمی دونم والا ، ولی حواست رو خوب جمع کن که یک وقت یک دستی نخوری !
- باشه ، مرسی که گفتی .
romangram.com | @romangraam