#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_169






اکثر همکلاسی هایی که داشتیم هم سن و سال خودمون بودند اما در میان آن ها چند نفری بودند که انگار چند سالی به امید قبولی در دانشگاه دولتی پشت کنکور مانده اند ، شیما یکی از همان ها بود که از چهره اش میشد فهمید که بالای 24 سال دارد ولی چیزی که باعث تعجب همه می شد وضع ظاهری اش بود ، در دانشگاه ما اکثر افراد تیپ ساده ای داشتند و کاملا مشخص بود که از این بچه خرخون هایی اند که تنها دنبال درس هستند ،





اما شیما مانتوهای کوتاه به مد روز می پوشید و موهای رنگ شده اش را از مقنعه اش بیرون می ریخت ، آرایش غلیظی می کرد به طوری که من به جایش احساس می کردم صورتم سنگین شده ، همیشه خدا هم یک آدامس گوشه دهانش با صدای بلندی جویده می شد





و با تمام این اوصاف از حراست دانشگاه به سادگی رد می شد !





من و هستی کاری به کسی نداشتیم و بدون حاشیه درس می خواندیم اما انگار در دنیای امروز اینکه سرت در کار خودت باشد کافی نیست و کسانی هستند که تنها مضوع مهم زندگیشان کارهای توست !





من توجهی به اطرافم نداشتم به همین علت توجه شیما به خودم را نمی فهمیدم ،





اولین باری که متوجه این موضوع شدم که بعد از پایان کلاس مریم به سراغم آمد :





- یامین وایسا کارت دارم .





با هستی ایستادیم تا مریم به ما برسد ، دختر زیبای شهرستانی که ریشه های موهای مشکی اش خیلی کم از مقنعه اش معلوم بود با پوست مهتابی اش تضاد قشنگی به وجود می آورد ،





نفس زنان به ما رسید و ما را به گوشه ای کشید :





romangram.com | @romangraam