#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_168




- آقا یاسین خیلی بدجنسی ، تو که دیدی من چقدر استرس دارم چطور دلت اومد زجرم بدی ؟





لپمو کشید :





- مگه اینکه من بمیرم که تو زجر بکشی ، فقط یه شوخی کوچیک بود آبجی کوچیکه .





اخمی کردم و خدا نکنه ای گفتم .





این خبر مسرت بخش به سرعت در میان کل فامیل و همسایه و دوست و آشنا پخش شد ،





اون زمان دختر خیلی ساده ای بودم که نتونستم حسادت خیلی ها رو تشخیص بدم و فکر کردم همه مثل من از این اتفاق خوشحال هستند !





خبر خوشحال کننده ی بعدی که شنیدم رتبه کنکور هستی بود ، رتبه اش اختلاف خیلی کمی با رتبه من داشت و هر دو از این بابت ذوق زده بودیم .





زمان انتخاب رشته یاسین هم برای من و هم برای هستی این کارو خیلی خوب انجام داد ،





جواب انتخاب رشته که اومد من ساعت ها در خانه چرخیدم و خندیدم ، من و هستی مهندسی معماری دانشگاه تهران قبول شده بودیم و از ذوق روی پا بند نبودیم ،





مانتو و کیف و کفش دقیقا یک شکل و یک مدل خریدیدم ، روز اول دانشگاه وارد کلاس که شدیم همه فکر می کردند که دو قلو هستیم و ما هم با شیطنت تایید می کردیم ،

romangram.com | @romangraam