#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_163
کاترینا وقتی درب اتاقو پشت سرش بست به این فکر کرد که چرا این مرد سردِ مغرورِ جذاب 3 هفته است که اینقدر پریشانه ؟! البته نه از نظر ظاهری بلکه از نظر روحی ! کاترینا با حس ششم قوی ای که داشت این موضوع را به خوبی حس می کرد ،
وسایلش را جمع کرد و قصد خروج داشت که چشمش به درب اتاق خالی ای افتاد که قبلا متعلق به دختر زیبای ایرانی بود ، مقدار زیادی احساس دلتنگی برای یامین در وجودش حس می کرد ، آهی کشید و از درب سالن خارج شد .
از روی صندلی بلند شد و به سمت پنجره سراسر شیشه اتاقش رفت ، دست هایش را داخل جیب های شلوارش فرو برد و از پنجره بزرگ اتاقش به خیابان خیره شد ،
همیشه عقیده داشت که بسیار باهوش است و می تواند به سادگی به تمام سوالات پیچیده پاسخ دهد اما حالا نمی توانست به چند سوال بسیار ساده پاسخ بدهد و آن هم اینکه چرا شب ها انگیزه ای برای برگشت به خانه ندارد ؟
چرا صبح ها اصلا دلش نمی خواهد به شرکت بیاید ؟ چرا میل زیادی به خوردن غذا ندارد ؟ چرا روزها و شب ها اینقدر برایش تکراری و کسل آور است ؟ چرا چرا چرا ؛
سرش از حجم زیاد این چراها در حال انفجار بود ، به سمت میزش رفت ، کشو را باز کرد و بطری محبوب اهدایی پدرش را بیرون آورد و مقداری از ویسکی داخل لیوان مخصوص خودش ریخت ،
لیوانش را در دست گرفت و یه ضرب نوشید ، دقایقی گذشت اما درد سرش کاهش نیافت ، لیوان دیگری نوشید اما باز از این سر درد لعنتی نجات پیدا نکرد ، لیوان سوم چهارم پنجم ... زمانی به خودش آمد که تمام ویسکی آن بطری را نوشیده بود ،
حالا درد سرش فراموشش شده بود ، تلو تلوخوارن روی مبل افتاد ، از خود پرسید چرا یکدفعه هوا اینقدر گرم شد ؟!
کراواتش را شل کرد و دکمه ی اول پیراهنش را باز نمود ، صدای زنگ موبایلش باعث شد تکانی بخورد ،
romangram.com | @romangraam