#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_162
واقعا هیچ کجای دنیا حتی کشورهای اروپایی مثل خونه خود آدم نمیشه ، با اینکه در این 9 ماه آزاری از سوی کارلو به من نرسید اما واقعا در اونجا معذب بودم ... کارلو ، اولین چیزی که بعد از اسمش به ذهن میرسه یک جفت چشم آبی هست ،
مامان اسممو صدا کرد و من فهمیدم باید هر چه زودتر برای صبحانه سر میز حاضر بشم ،
تصمیم گرفتم قبل از صبحانه حمام کنم .
دانای کل :
صدای ضربه ای که به درب اتاق می خورد باعث شد که سرشو از میان دستانش دربیاورد و اجازه ورود را به کاترینا بدهد ،
منشی همیشه شیک و خوشرو وارد شد :
- جناب دلوکا همه پرسنل رفتند ، اگر کاری با من ندارید من هم برم ؟
- نه کاری ندارم می تونی بری .
- به امید دیدار .
- همچنین .
romangram.com | @romangraam