#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_161
- نگو مادر ، بر و رو داری تحصیل کرده ای خارج رفته ای هواخواهات زیادن مادر .
لبخندی به سادگی این زن دوست داشتنی زدم و بغلش کردم ، گونه های منو تند و پشت سر هم می بوسید تا حدی که صدا هستی در اومد :
- اکرم جون اینقدر لپاشو بوس کردی اون یه ذره لپشم از بین رفتا .
زن مهربان از من فاصله گرفت :
- خدا نکنه دخترم ، زبونتو گاز بگیر .
انگار در نبود من روحیه همه کمی بهتر شده بود ، پس نبودِ من برای همه خوب بوده ؛
مامان گفت :
- عزیزم برو لباستو عوض کن و بیا صبحانه بخوریم .
ساعتو نگاه کردم ، 7 صبح بود ، از دو پله کوتاه بالا رفتم و وارد اتاقم شدم ، هیچ چیز تغییر نکرده بود فقط انگار اتاقم تمیزه شده ،
مانتومو درآوردم و روسریمو باز کردم و خودمو روی تخت رها کردم ،
romangram.com | @romangraam