#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_160






- حال من ؛





سرمو از روی سینه ستبر پدر بلند کردم ، روی پنجه ام ایستادم و بوسه ی پر از مهر روی گونه اش کاشتم ،





لبخند واضحی روی لب هاش شکل نگرفت اما من لبخند چشمانش را حس کردم .





با شادی و هستی هم رفع دلتنگی کردم و همگی از فرودگاه خارج شدیم .





وارد خانه که شدم گویی تمام جهان را یکجا به من هدیه داده باشند به همان اندازه خوشحال شدم ،





اکرم خانم در حالی که اسفند دود میکرد به سمتم اومد ، دلم برای این زن کمی تپل و سفید پوست به شدت تنگ شده بود ،





چند دوری اسفند دور سرم چرخاند و در آخر روی اسفند دودکن ریخت ،





سینی رو ازش گرفتم و روی زمین گذاشتم ، رفتم جلو :





- دیگه چیزی برام نمونده که کسی بخواد چشم بزنه اکرم خانم ، حال خودت چطوره ؟





romangram.com | @romangraam