#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_159
- سلام .
در چشمانش خیره شدم ، خوشرنگی چشمانم ارث پدر بود ، کاش خوشحالی و دل خوش هم از دل پدر و مادر به قلب فرزند موروثی بود ، اون وقت مثل رنگ چشمانم هیچ جوره از بین نمی رفت .
بدون هیچ فکری خودمو به آغوش بابا رسوندم و دستامو دور کمرش حلقه کردم :
- خواهش می کنم دریغ نکن .
انتظار پَس زده شدن داشتم اما در کمال تعجب دستان قدرتمند پدر دورم حلقه شد و منو به خودش فشرد ،
گریستم اینبار هم از روی دلتنگی هم اشتیاق ، پدرم بعد از مدت ها تحریم محبت را شکست ،
دست چپم که روی کمرش بود ناخودآگاه مشت و پیراهنش در دستم فشرده شد ،
صدای بم شده اش قلبمو لرزوند :
- وقتی هستی همه چیز بهتره ...
- مثلِ ؟
romangram.com | @romangraam