#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_158


فصل 2 :





با دیدن چهره مامان که با چشمای قشنگش دنبال من می گشت یک دنیا انرژی به وجودم سرازیر شد ،





دستمو بالا بردم و براشون تکون دادم ، هستی با هیجان بالا پایین می پرید ، شادی با لبخند برام دست تکون میداد ، مامان اشکی از چشم راستش چکید و با لبخندی لرزان به من خیره موند ، اما بابا نه دستی تکون داد و نه لبخندی زد با ظاهری سرد فقط نگاهم می کرد اما فقط من میتونستم گرما و اشتیاق نگاه پدرانه اش رو تشخیص بدم ،





ساکمو تحویل گرفتم و خیلی سریع خارج شدم ، با دیدن مامان ساک و کیفمو روی زمین انداختم و خودمو در آغوش بی ریای پر از عشقش رها کردم ،





مامان در گوشم میگفت :





- دختر قشنگم ، عزیزدلم ، مامانم ، دلم برای چشمای خوشرنگت تنگ شده بود فدات شم .





من که اشک تمام صورتمو پوشانده بود سرمو در سینه اش فشردم و هق زدم :





- مامان ؛





بالاخره از آغوش مادرانه اش دل کندم و جدا شدم ، روبروی بابا ایستادم ، هنوز چشمانم پر از اشک بود :





- سلام بابا .



romangram.com | @romangraam