#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_164
به سختی دست داخل جیبش فرو کرد و موبایلش را بیرون آورد ،
با دیدن اسم مادربزرگ تماس را برقرار کرد و موبایل را روی گوشش قرار داد :
- کارلو !
- مادربزرگ ...
- بگو چشم آبی من .
از شدت مستی صدایش تحلیل رفته بود :
- چرا رفت ؟
- تعطیلات بود .
- بهانه ی خوبی نیست .
- چرا برای تو مهمه ؟
romangram.com | @romangraam