#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_153
و به دنبال این حرف به سمت آنجلا رفت و بغلش کرد .
تا شب هم من و هم کارلو با بچه ها بازی کردیم و وقتی که بازی رو با بچه ها شروع می کنی دیگه راضی به تمام کردن بازی نمی شوند ،
مادربزرگ که برای شام صدامون کرد انگار دنیا رو به من دادند .
شام در فضای دوستانه و تقریبا آرامی صرف شد ، بعد از شام نگاهی به ساعت انداختم وقت رفتن بود ،
وارد اتاقم شدم ، مانتوی خنک و تقریبا گشادی روی تونیکم پوشیدم و با برداشتن ساکم که از قبل بسته بودم از اتاق خارج شدم ،
چهارنفری می خندیدند و خوشحال بودند ، خوبه ... خیلی خوبه ... که این خوشحالی وابسته به حضور من نیست ،
با گام هایی آهسته به سمتشون حرکت کردم ، با صدای چرخ های چمدانم که روی سرامیک کشیده می شد هر چهار نفر با تعجب نگاهم کردند ،
کارلو زمزمه کرد :
- به این زودی !
بچه ها همزمان گفتند :
romangram.com | @romangraam