#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_152
کارلو نگاهی به من انداخت و نزدیکم شد ، خیلی نزدیک به من درست کنارم ایستاد ، اگر کمی دیگر نزدیک میشد مطمئنا شانه ام به بازویش می خورد ،
دست چپشو به پشت کمر من آورد و من از فکر اینکه میخواد روی کمرم بگذاره لرزه به تنم افتاد ،
اما بعد از گذشت چند ثانیه متوجه شدم طوری میخواد نشون بده که انگار دستش روی کمرمه ، در اصل دستش پشت کمر من روی هوا معلق بود ،
بچه ها رو مخاطب قرار داد :
- ببینید ما قهر نیستیم و دوست های خیلی خوبی برای هم هستیم .
و با لبخند به من نگاه کرد ، من هم پاسخ نگاه و لبخندشو دادم تا این فضای دوستانه رو به بچه ها انتقال بدم ،
چرا نگاه این پسرچشم آبی این روزها کمی تغییر کرده بود ؟!
نگاهش دیگه سرد نبود در عین حال گرما هم نداشت ، انگار خنثی شده بود ،
با صدای فرانکو نگاه از هم گرفتیم :
- پس ما هم آشتی می کنیم .
romangram.com | @romangraam