#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_147
سر میز صبحانه هیجان خاصی برقرار شده بود ، صدای جیغ آنجلا باعث شد به سمتش برم ، روی صندلی کنار کارلو نشسته بود ،
به سمت دخترک شیرین خم شدم :
- هیس ، جیغ نزن ، چه خبره ؟!
- آخه اون همش منو حرص میده .
و به سمت فرانکو که در سمت دیگر کارلو نشسته بود اشاره کرد ، سرمو به سمت چپ چرخوندم تا از فرانکو بخوام با دخترها مهربانتر رفتار کنه که ...
هیچ فاصله ای نبود ، شاید به اندازه یک آه بین صورت من و پسر چشم آبی فاصله وجود داشت ،
تمام صداهای اطرافم قطع شده بود و فقط من بودم و یک جفت آبی که از همیشه روشنتر شده بود ،
تنها فکری در اون لحظه در ذهنم وجود داشت که امشب قراره من چطوری برم ؟!
صدای بسیار آهسته کارلو به گوشم خورد :
- چه رنگیه ؟
romangram.com | @romangraam