#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_146
- دلم برای کشورم تنگ شده .
- مطمئنی در کشورت در این 3 ماه دلتنگیه دیگری سراغت نمیاد ؟
- مطمئن نیستم .
و بدون اینکه منتظر جواب بمونم وارد اتاقم شدم .
صبح تقریبا زود بیدار شدم و صبحانه ی مفصلی آماده کردم ، به سمت اتاق کارلو رفتم تا برای صبحانه صداش کنم که با دیدم درب اتاق بازه و کارلو هم نیست ،
حدس زدم که به دنبال مادربزرگ و بچه ها رفته باشه ، چند دقیقه بعد با سر و صدای بچه ها فهمیدم حدسم درست بوده ،
سریع جلوی در رفتم و بچه ها با دیدنم به سمتم دویدند و در آغوشم پرتاب شدند ، با صدای پیرزن مهربان بچه ها رو از خودم جدا کردم و ایستادم :
- سلام عسلم .
- سلام مادربزرگ عزیزم .
و صورت مثل ماهشو بوسیدم .
romangram.com | @romangraam