#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_148






صدای منم ناخودآگاه آهسته شد :





- چی ؟





همونطوری که در چشمانم خیره بود گفت :





- چشماتو میگم .





با این دو کلمه به خودم اومدم و صاف ایستادم و به سرعت به سمت اتاقم رفتم .





از سرویس اتاقم که بیرون آمدم صدای ضربه ای که به درب اتاقم زده می شد رو شنیدم و اجازه ورود دادم ،





مادربزرگ وارد شد و دربو پشت سرش بست ، جلو آمد و روبروم ایستاد ، دستشو جلو آورد و روسریمو باز کرد و بهم اشاره کرد روی تخت بنشینم ،





هر دو لبه تخت نشستیم ، دست نوازش این زن فوق العاده روی موهام کشیده شد و من غرق آرامش شدم ،





چند دقیقه ای بدون هیچ حرفی فقط موهامو نوازش کرد تا اینکه صدای خیلی زیبایش به گوشم رسید :





romangram.com | @romangraam