#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_143


همزمان کارلو هم از اتاقش خارج شد ، من جلوتر به سمت آشپزخانه راه افتادم ، زیر قابلمه ها را روشن کردم و منتظر پخت بیشتر قرمه سبزی و دم کشیدن برنج موندم ، صبح قبل از بیرون رفتن غذا رو تقریبا نیم پز کرده بودم و الان کار خاصی نداشتم ،





روی صندلی میز نهارخوری نشستم ، کلافه و سردرگم بودم ، سرمو میون دستام گرفتم و شروع به ماساژ شقیقه هام کردم ،





سعی کردم هر چیزی که در ذهنم هست رو مرور کنم شاید دلیل کلافگیمو متوجه بشم ،





ترم دوم هم به اتمام رسید و امتحاناتو با موفقیت گذروندم ، پروژه رابرت به پایان رسید و من قراره ...





با صدای کارلو سرمو از میون دستام بلند کردم :





- خسته ای ؟





- خیلی وقته؛





- از چی ؟





- از زندگی .





- چرا ؟



romangram.com | @romangraam