#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_144
- دلیلش میشه از ابتدای ورودم به دنیا تا به الان .
واضح بود که از جواب بی سر و تهی که دادم چیز زیادی متوجه نشده به همین دلیل بی هیچ حرفی روی صندلی روبروم نشست ، درخواستمو مطرح کردم :
- فردا روز تعطیله و اگر امکانش هست میخوام مادربزرگ و بچه ها به اینجا بیان .
- مشکلی نیست .
سکوت عجیبی بینمون حکم فرما بود ، سنگینی نگاهشو روی صورتم حس می کردم اما با خودم جنگیدم که پاسخ این نگاهو ندم ،
از جام بلند شدم و نگاهی به برنج و خورشت انداختم ، هر دو خیلی خوب پخته شده بود ، غذا رو کشیدم و میزو چیدم و کارلو هم بدون هیچ حرکتی در تمام مدت به من نگاه می کرد ،
پشت میز نشستم و برای خودم و پسر ایتالیایی غذا ریختم ، در این مدت متوجه شده بودم که کارلو مثل اکثر ایرانی ها علاقه ی زیادی به قرمه سبزی داره ،
بعد از شام مثل هرشب قصد داشت وارد اتاقش بشه که با صدای من متوقف شد :
- فرداشب پرواز دارم .
سریع برگشت :
romangram.com | @romangraam