#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_141
- باید یادآوری کنم که من یکی از بزرگترین سرمایه گزاران و ثروتمندترین آدم های این شهرم پس نفوذ زیادی در هر جایی که فکرشو کنی دارم ، توصیه می کنم در برابر چنین آدم بزرگی نرمش به خرج بدی .
آب دهانمو قورت دادم و به سختی گفتم :
- این حجم زیاد از انرژی و نفوذی که داری هر کجا که علاقه مندی صرف کن اما مطمئن باش هیچ وقت تسلیم شدن منو نمی بینی .
زانوهام سست شده بود اگر بیشتر می موندم قطعا پخش زمین می شدم ، وقتی از کلاس بیرون اومدم آنا منتظرم بود و من که نمیدونم از بیماریم بود یا از حرف های رابرت در آغوش آنا رها شدم .
من سکوت کردم و آنا فکر کرد بابت بیماریم حالم بد شده و من هم سعی نکردم توضیحی بدم ،
حالا هم بعد از سرزنش سکوتش نشان از دلخوری می داد ، با نرم ترین لحن ممکم گفتم :
- آنا جان حالم زیاد خوش نیست ، به جای سرزنش اگر کمکم کنی به خونه برم ممنونت می شم .
دختر چشم عسلی انگار درک کرد چقدر حال بدی دارم که بدون هیچ حرفی با ماشینش منو به خانه رسوند و تنها با یک خداحافظی رفت .
ضربه ای به درب اتاق زدم ، اجازه ی ورود داد و من بعد از وارد شدن دربو پشت سرم بستم ،
با گام های محکم به سمت میزش رفتم و پوشه داخل دستمو روی میز قرار دادم :
romangram.com | @romangraam