#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_140


- من خیلی قلب بزرگ و روح بخشنده ای دارم به همین دلیل تمام گذشته و کارهای تو رو فراموش می کنم .





پوزخندی روی لبهام شکل گرفت و مرد چشم سبز ادامه داد :





- تنها به یک شرط ...





کمی مکث کرد :





- با من باشی .





پلک هامو بستم و اون موجود منفور ادامه داد :





- به جرات می تونم بگم که من تنها مردی هستم که تقریبا با هر دختری از هر کشور و ملیتی با هر دین و اعتقادی بودم و در این زمینه تجربه های زیادی دارم اما تو برام یک جذابیت خاصی داری .





گوشه ی روسریمو گرفت :





- همین حجاب مسخره و کناره گیری هات باعث میشه هر دفعه بیشتر به تو تمایل پیدا کنم .





تصمیم گرفتم هیچ جوابی به این موجود پست تر از حیوان ندم ، روسریمو از دستش بیرون کشیدم و عقبگرد کردم تا بیرون برم اما باز هم صدای مشمئزکننده اش به گوشم رسید :



romangram.com | @romangraam