#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_139






- آنا !





- بله ، انتظار داری چی بگم ؟! بگم دوست خوبم چقدر عاقلی که با وجود بیماری به دانشگاه اومدی و الان هم دوباره تب کردی !





- تب من ربطی به بیماریم نداره .





- پس به چه چیز ربط پیدا می کنه ؟





- کافیه !





آنا با اینکه هنوز عصبی بود اما ساکت شد ، دختر ایتالیایی که روزهای اول بسیار زیاد خونسرد رفتار میکرد در اثر همنشینی با من خونسردیش از بین رفته و حالا عکس العمل نشان می ده ،





البته تب من شاید از بیماریم نشات گرفته اما تقریبا قطع شده بود ولی رابرت باعث شد دوباره حالم دگرگون بشه ،





از یادآوری دوباره اش هم حالم بد میشه ، بعد از اتمام کلاس منو صدا زد و ازم خواست بمونم گفت میخواد باهام حرف بزنه ،





ایستادم و رابرت دست در جیب که به نظر هر دختری جذاب به نظر می رسید اما در نظر من منفور بود به سمتم اومد و روبروم ایستاد :





romangram.com | @romangraam