#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_138
- خداحافظ .
اما کارلو نگاهش به جای خاصی معطوف بود :
- نگفته بودی .
- چیو ؟
- اینکه رابرت استاد این دانشگاهه !
و به سمتم چرخید ، نگاه باریک شده اشو خیلی دقیق روی صورتم انداخت ،
خونسرد پاسخ داد :
- مساله مهمی نبود .
و درب ماشینو باز کردم و پیاده شدم .
- برادر 8 ساله من از تو عاقلانه تر رفتار میکنه .
- اگر یک مقدار کمی عاقل بودی الان به جای دانشگاه در رختخواب استراحت می کردی .
romangram.com | @romangraam