#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_137
تازه اگر بخوام از افتضاحی که توی مزرعه پیش اومد چشم پوشی کنم باز هم از روبرو شدن باهاش خجالت می کشم ،
یامین تو چرا فقط گَند می زنی ؟!
سعی کرده خودمو جمع و جور کنم و زود حاضر بشم ،
با لباس های تعویض شده سوار ماشین شدم و عینک آفتابیمو زدم و خیره به روبرو موندم ،
اما خبری از حرکت ماشین نبود ، سکوت فضای کوچک ماشینو پُر کرده بود ، سعی کردم صدام نلرزه :
- قصد حرکت نداری ؟
نهایت تلاشمو کردم که بهش نگاه نکنم ، بعد از چند ثانیه ماشین حرکت کرد و من نفسی از سر آسودگی کشیدم ،
امروز کلاس داشتم و از شانس قشنگ من کلاسم با جناب رابرت بود ،
مقابل دانشگاه ایستاد و من عینکمو برداشتم و سمتش چرخیدم :
romangram.com | @romangraam