#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_136
اولین مانتو و شلواری که به دستم اومد از کمد خارج کردم ، شالمو برداشتم و کلیپس موهامو باز کردم ، نگاهم به آینه افتاد ،
چقدر رنگ پریده به نظر می رسیدم ، سریع ضدآفتابی به صورتم زدم ، خط چشمی پشت پلک هام و رُژی روی لب هام کشیدم ،
با صدای کارلو رُژ از دستم روی زمین افتاد :
- خوشرنگه !
نگاه شوک زده ام خیره به چشمان براق کارلو بود ، یکدفعه نگاهم به موهای پریشان ریخته شده دورم افتاد و فوری پشت درب اتاق پنهان شدم ،
اینبار صداشو خیلی نزدیک به گوشم شنیدم انگار لب هاشو از آن سو به درب چسبانده :
- البته روی لب های تو !
صدای قدم هاش نشان از رفتنش می داد ، نفس هام تند شده و قلبم با شدت زیادی به سینه ام می کوبید ،
فکر میکنم از آثار مریضیه اما علاوه بر اون رفتارهای غیر قابل پیش بینی کارلو هم به شدت منو شوکه کرده بود ،
خدای بزرگ ، منو بی حجاب در حال آرایش دیده !
romangram.com | @romangraam