#خیابان_یکطرفه_پارت_99
– من نمیرم . نمیخوام برم . بابا .
چشماش برق عصبانیت زد :
– نمیری ؟
دستش به سمت کمربندش رفت . ترس تو وجودم پر شد .
– یسنا . چرا چیزی نمیخوری مادر ؟
از فکر و خیال بیرون اومدم . گلی لیوانِ شیر و مقابلم گذاشت . آرامشی که اطرافم بود حالم و بهتر کرد . ضربان قلبم تنظیم شد . نفس عمیقی کشیدم و دستم و به سمت لیوان بردم . گلوم خشک شده بود . چقدر خوب بود که اون روزا گذشته بود .
گلی کنارم نشست . برای خودش لقمه میگرفت و حرف میزد :
– زنگ زدم به میرزایی . گفتم بار آخرت باشه سر دختر من داد میزنی . یکم غر غر کرد . پیرمرده دیگه دست خودش نیست ! ولی بعدش آروم تر شد . گفت یه فکری به حال اون جریان هم میکنیم . خیالت راحت بشین صبحانه ات و بخور .
لقمه رو توی دهنش گذاشت . لیوان شیر و تا نصفه خوردم و روی میز گذاشتم . دوباره به حرف اومد :
– بهش گفتم امروز نمیری سر کار . گفت باید بیاد . منم گفتم بایدی نیست ! اگه دلش خواست میاد اگرم نه که نمیاد . واه واه ! فکر کرده کیه !
ابروهای گلی در هم بود . اشتهایی نداشتم . از جا بلند شدم گلی متعجب گفت :
– کجا ؟ یه لقمه بخور .
– باید برم .
– لازم نیست . رنگ به رو نداری . چجوری بذارم با این حال بری ؟
romangram.com | @romangram_com