#خیابان_یکطرفه_پارت_98

داشت میرفت دست دراز کردم و پیرهنش و کشیدم :

– من دیدم . با چشمای خودم . راست میگم .

دستم و محکم پس زد و از اتاق بیرون رفت . هق هق میکردم . صدای گریه ی مصنوعی زیور و از بیرون میشنیدم و بعد صدای بابا رو :

– شراره جان آروم باش عزیزم . چی شده ؟

– باهاش حرف زدم . انکار میکنه اما من خودم زنم . میفهمم چشمش دنبال شهراده . خوب نیست با هم توی یه خونه بمونن . شهراد جوونه . یسنا هم تازه چهارده سالش شده . از طرفی دلم نمیخواد از این خونه بره بیرون . میدونی . . .

صدای بابا حرفاش و قطع کرد :

– من میدونم با این دختره چیکار کنم .

صدای پاهاش و میشنیدم و تو خودم بیشتر فرو میرفتم .

– بابک جان کجا میری عزیزم ؟ یکم آروم باش . بابک .

در با صدای بدی از هم باز شد . بی اراده از جا بلند شدم . رد اشک روی صورتم به خوبی معلوم بود . اخمای بابا تو هم فرو رفته بود . نزدیک شد بهم با فریاد گفت :

– جای درس خوندن واسه من عشق و عاشقی راه میندازی تو خونه ؟

اشکم دوباره راه افتاد .

– بابا . . . بابا نه . به خدا اینجوری نیست .

– حاضر میشی میری خونه آقاجون . نمیخوام ببینمت حتی . فهمیدی ؟


romangram.com | @romangram_com