#خیابان_یکطرفه_پارت_94
– من نمیتونم . . . . تو باید یه فکری کنی . . . تو . . .
– من چه فکری کنم ؟ چرا نباید بتونی ؟ من به چه عنوان برم به پدرت جواب منفی بدم آخه ؟ یکم فکر کن دختر !
گلی با سر و صدای ما هراسون به سمتمون اومده بود :
– چی شده ؟ چرا داد میزنید ؟ آقای میرزایی بشینید یه دمنوش براتون بیارم آروم شین . به خدا با داد و هوار چیزی درست نمیشه !
به پاهام تکونی دادم و از کنارشون گذشتم . میرزایی دوباره عصبی داد زد :
– کجا میری ؟ برگرد اینجا و حرف بزن !
چشمام و چند ثانیه بستم نفس عمیقی کشیدم و چرخیدم سمتش . با سری پایین افتاده به طرفش رفتم . متعجب از حرف گوش کنیِ من گفت :
– مشکل کجاست ؟
واقعا از کوره در رفته بودم و بیشترش هم از دست خودم بود !
– نمیبینی ؟ مشکل همینه .
– متوجه نمیشم .
نفس عمیق کشیدم گلی سر پایین انداخت تا من قطره های اشک و نبینم . زمزمه کردم :
– من نمیتونم نه بگم !
– هر دقیقه دارم بهت بیشتر امیدوار میشم یسنا !
romangram.com | @romangram_com