#خیابان_یکطرفه_پارت_93
اگه میرفت چیکار میکردم ؟ قابل اعتماد بود اصلا ؟ میرزایی میشناختش . . . خب همه ی بارمون و صحیح و سالم جابه جا میکرد . . . پس . . .
مهلت فکر کردنِ بیشتر نداشتم در ماشین و باز کردم و بی تعارف جلو نشستم . نگاهش متعجب به من افتاد . سریع گفتم :
– بیرون سرده . . . مرسی .
سر تکون داد و ماشینش به حرکت افتاد . انقدری تند رانندگی میکرد که من حتی خیابونارو تشخیص ندم . تنها چیزی که میدیدم تصویر محوی از درختای کنار خیابون بود !
نه اون چیزی میگفت و نه من حرفی برای گفتن داشتم . اگه به میرزایی میگفتم که سوار ماشین نیکان شدم مطمئنا شاخ در میاورد ! حالا واقعا احساس میکردم به ماشین احتیاج دارم !
– خودت باید جلوشون وایسی و بگی نه !
– من نمیــــ. . . .
دستش و بالا آورد و با اخمای تو هم نگاهش و به من دوخت :
– چطور میتونی به من نه بگی ؟
زیر نگاهش ذوب میشدم . سرم و پایین انداختم دوباره خودش به حرف اومد :
– یسنا ! این تمرینِ خوبیه برات . نیازه که از یه جایی شروع کنی . اگه یه روزی خواسته ی نامعقولی ازت داشته باشن چی ؟ میخوای حرفی نزنی ؟
– همین یه بار فقط !
– امکان نداره ! این درخواست از تو شده و خودت باید خیلی محکم جواب و بهشون بدی .
کلافه بودم از این همه نه شنیدن ! از جا بلند شدم دستم و بی هدف روی هوا تکون دادم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com