#خیابان_یکطرفه_پارت_91

– باید برم .

مکث کردم لبهام و روی هم فشار دادم و سعی کردم تمرکز کنم . بابا خواست چیزی بگه که سریع گفتم :

– مرسی واسه غذا .

از جاش بلند شد و گفت :

– بذار برسونمت . ماشین که نداری .

دستم و مقابلش گرفتم و گفتم :

– امید میاد دنبالم . شب خوش !

عقب گرد کردم و خیلی سریع ازش دور شدم . هنوز مات و مبهوت بود . دوباره یادم افتاد که چیا شنیده بودم . امشب افتضاح ترین شب زندگیم بود .

سرم و بالا گرفتم نگاهم به نیکان افتاد که سیگار به دست بیرون رستوران وایساده و نگاهش و به خیابون دوخته . وای خدا ! دیگه طاقت ندارم این یکی چیزی بهم بگه !

نگهبان ماشینِ مشکی رنگی رو جلوی پله های ورودی رستوران نگه داشت و سریع پیاده شد . نیکان به پاهاش حرکتی داد و به سمت ماشین رفت . پولی رو به نگهبان داد و بعد خیلی آروم و بدون عجله سوار ماشینش شد . نگاهم و ازش گرفتم و پله ها رو پایین رفتم . نگاهم به خیابون بود . باید دربست میگرفتم و میرفتم خونه نمیتونستم منتظر بمونم تا امید بیاد دنبالم . هوا سرد بود .

دستام و تو جیب پالتوم فرو کردم و از گوشه ی پله رد شدم . لحظه ی آخر نگاهم به نیکان افتاد که سرش پایین بود و حواسش به من نبود . از کنارش گذشتم و گوشه ی خیابون وایسادم .

یاد حرفای بابا آتیشم میزد ! شهراد یکم خطا داشت ؟ فقط همین ؟ شهراد قابل اعتمادش بود ؟ تاییدش میکرد ؟ خدایا چرا کاری نمیکنی که دوباره مثل سابق بهم بی توجه بشن ؟

– خانوم بزرگمهر منتظر کسی هستین ؟

نگاهم روی نیکان افتاد که مقابلم از ماشین پیاده شده بود و نگاهم میکرد . جدی به نظر میرسید . حتی نفهمیده بودم که کی ماشینش و راه انداخته و نزدیکی من پارک کرده . با گیجی گفتم :


romangram.com | @romangram_com