#خیابان_یکطرفه_پارت_89
نگاهم به صورت رادمنش افتاد . همین یکی رو کم داشتم ! لبخند کل صورتش و پوشوند :
– سلام . چه اتفاق جالبی . خیلی خوشحالم که اینجا میبینمت یسنا .
نگاهم روی بابا بود که هنوز مشغول تلفنش بود . حتی متوجه طولانی شدن غیبتم هم نشده بود !
– سلام . مرسی . ببخشید من باید . . .
– بیا دلم میخواد به دوستام معرفیت کنم .
– من باید . . .
تقریبا کشیده شدم به سمتی که رادمنش میخواست . نفسم و به بیرون فوت کردم که آرامش پیدا کنم .
– بچه ها دلم میخواد یکی از دوستای جدیدم و بهتون معرفی کنم . . .
خوشحال میشدم اگه لحن رسمی تری به خودش میگرفت . یادم نمیومد که دوستش شده باشم ! به خاطر سن کمم حتی به خودش زحمت نمیداد افعال و جمع ببنده در مقابلم !
– یسنا بزرگمهر . مدیر عامل جدیدِ شرکت زرین .
همهمه شد و هر کس چیزی میگفت نگاهم و سرسری روی صورتای نا آشناشون میچرخوندم تا اینکه صدای آشنایی به همه ی صداهای توی سرم غالب شد !
– عرفان ! ادبت کجا رفته ؟ پسوند خانوم و یادت رفت پشت اسمشون بذاری !
خدای من این آدم چقدر کینه ای بود ! چشمای سردم و به صورت کینه ای رهام دوختم لبخند کجی روی لبش بود و بین دو تا دختر نشسته بود . رادمنش لبخندی به لب آورد و همه به تبعیت از اون خندیدن . نفس عمیقی کشیدم عرفان جواب داد :
– یسنا هم از خودمونه . دوست ندارم با لفظ آقا و خانوم فاصله ای بینمون بیفته .
romangram.com | @romangram_com