#خیابان_یکطرفه_پارت_87
– بهتره که برم .
– تازه غذامون و آوردن . هنوز حرفام تموم نشده!
نگران بودم از حرفای بعدیش . حتی نتونسته بودم به زبون بیارم که ” من از شهراد بدم میاد ! ” همین که نتونسته بودم این و بگم نگران ترم میکرد . من نمیتونستم جلوشون وایسم . نباید همه چی اینجوری پیش میرفت .
از سکوتم بد برداشت کرد و دوباره به حرف اومد :
– بهتره یکم رفت و آمدت و با شهراد بیشترکنی . به هر حال اینجوری بیشتر میتونین همدیگه رو بشناسین . شراره حسابی نقشه کشیده برای ازدواجتون . حسابی خوشحاله این روزا !
انگشتام مشت شده روی زانوم مونده بود . فقط لازم بود همینطور خونسرد میموندم و با حرفم خرابکاری راه نمینداختم . بعد میتونستم از میرزایی بخوام که به جام تصمیم بگیره و بهشون بگه که چقدر حالم از پیشنهادشون به هم میخوره !
-میتونیم تا عید یه مراسم کوچیک بگیریم . نظرت چیه ؟
حالت تهوع داشتم . از رفتارِخودم و از رفتارای به ظاهر پدرانه ی اون !
– باید برم دستشویی .
انقدر با عجله از جا بلند شدم که پام به پایه ی میز گرفت و کم مونده بود با مغز بیام روی زمین . اما خوشبختانه این اتفاق نیفتاد . قدمام و تند تر برداشتم . کیفِ کوچیکم و توی دستم فشار میدادم و سعی میکردم از بین میزای چیده شده زیگزاگی قدم بردارم تا به سرویس بهداشتی برسم !
انتهای سالن با راهنمایی یکی از گارسنا بالاخره به سرویس بهداشتی رسیدم . شالم و از سرم برداشتم . دستام و زیر شیر آب مشت کردم و چند بار به صورتم پاشیدم . موهام خیس شده بود . دستام و از پیشونی به عقب کشیدم و تا موهام این حرکت و ادامه دادم . نگاهم توی آینه نشست . داغ کرده بودم .
نگاهم روی تصویرِ توی آینه خیره مونده بود . احساس بیچارگی میکردم . موبایلم و از توی کیفم بیرون کشیدم و شماره ای گرفتم . منتظر موندم :
– الو ؟
صدای گلی توی گوشی نشست . خواستم چیزی بگم . ازش بخوام کمکم کنه . اما پیرزن چه گناهی کرده بود که باید این وقتِ شب تا مرز سکته میرفت ؟
romangram.com | @romangram_com